احمد مجد الاسلام كرمانى
208
سفرنامه كلات ( فارسى )
از خانه شوهر بردهاند مأموريت دارد برود و مرتكبين اين عمل را كه دختر را دزديدهاند با محمد رضا خان و خود دختر و دائى او و شوهرش را برداشته برود در كلات نزد محمد ابراهيمخان حاكم كلات تا آنجا در كار آنها رسيدگى شود و مقصرين را تنبيه نمايند ، پرسيديم تا حالا چه اقدامى كرده ؟ گفت : رفتهام ب [ زو ] و پسر نادر حسين خان را كه يكى از مرتكبين اين عمل بوده گرفتار كردم كه بياورم ب [ خور ] يك شب هم در حبس من بود ، بعد فرار كرده ، حالا محمد رضا خان را در « خور » نگاه بدارم تا پسر برادر خود را كه او هم يكى از مقصرين است تسليم كند و دختر و داماد را هم بدهد ببرم به شهر . گفتم اولا در حكم تو چنين چيزى نوشته نشده و تو تاكنون بر خلاف مأموريت خود رفتار كردهاى ثانيا خود محمد رضا خان با ما به طرف كلات مىآيد تو هم برو مقصرين را بردار بياور در كلات تا بمقتضى حكميت حاكم كلات آنجا عمل تمام شود ، ثالثا حكم ديگرى از آصف الدوله رسيده كه محمد رضا خان همراه ما بيايد بكلات و آن حكم ناسخ اين حكم است و تو هم مجبورى كه همراه او بكلات بيائى . جواب داد : من نوكر حكم نيستم ، من دستور العمل محرمانه از امير حسين خان دارم كه دويست تومان از محمد رضا خان و سيصد تومان از مقصرين بگيرم و ببرم ، مختصرا هرچه ما به زبان خوش با او صحبت كرديم او تمام را به سختى جواب داد ، بالاخره نزديك بود كار ما با او بنزاع كشد و ما مصمم شديم او را مشلق كنيم و حسن خان هم با ما همراهى ميكرد اهل محله هم حامى بودند ، نظر خان ديد كارش زار است ناچار شد از در ملايمت داخل شود و راضى شد كه محمد رضا خان را رها كند و نوشته از او باسم نايب او بگيرد كه در « خور » با او همراهى كند تا مقصرين را گرفته به شهر ببرد و قريب دو ساعت مشغول اين گفتگو بوديم تا جان محمد رضا خان را از دست نظر خان و رفيقش كه واقعا مثل « سنان ابن انس » بود نجات داديم و قريب به ظهر بود كه از آنجا فارغ شده سوار شديم و رو به راه نهاديم